تبليغاتX
آواز بلند
سکوت علامت کودتاست
                                                صنما نمی گذاری،که مرا نماز باشد


ای کاش خرده عارف مسلککی بودم در بیابان سده ی پنج هجری

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:5  توسط   | 

بدترین قسمت ایرانی بودن اینست که انسانهایی ذی شعور و فهمیده بدون حتی تلفن زدن که خبر بدهند دارند سرت خراب می شوند راه براه وقت و بیوقت غروب می آیند خانه ات و دوی نیمه شب با اکراه میروند.و اسم این بی دعوت و بی خبر آمدنشان را هم می گذارند تمایل به در زحمت نینداختن صاحبخانه

یعنی واقعا عذاب می کشم.توقع ندارم زنگ بزنند بپرسند وقت داریم یا نه ها. فقط اطلاع بدهند دارند می آیند. چون خیلی سخته در مود افسردگی با موی پریشان کف خونه ت ولو باشی و یک دقیقه بعد لبخند بزنی و برای هشت ساعت میزبان و مصاحب باشی.

حقیقت عجیب ولی واقعی در باره این دسته افراد اینه که هر گاه سالی یک بار برای عید دیدنی یا موقعیتی زنگ بزنی در می آیند می گویند که: سارا جان معلم خصوصی داره امروز. می خواستیم بریم خرید شب. امروز عصر؟ فک کنم شوهرم شیفت داره. جابجا که شدیم خبر میدیم.

...................................................

حالا بگذریم از دولت ک ث ا ف ت دهم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:34  توسط   | 

وقتی دارید مرتکب یک اشتباه نسبی می شوید، یعنی حالتی که در آن خیلی چیز ها منطقا و حسا اشتباه است اما از طرفی خیلی چیز ها هم  درست و بی نظیر، چه می کنید.

من دلم یک قالب یخ روی سینه ام می خواهد.که مطمئن ام زود جوی جوشان می شود. آخ که چه بده

این افسانه ی عرفان تبتیه؟ زن پیری که می گریست چون یاد جوونی و زیباییش بود و می گفت خدا بی رحمه که حالا که زیباییمو گرفته حافظه مو واسه م گذاشته. بعد یه اوشو موشویی پیدا میشه و یه گل سرخ تو برفو نگاه میکنه و میگه این سرخیو واسه این گذاشته که تو با یاد بهار گرم بشی..


آخ که کاش کاش کاش حافظه ای نبود

کاش هر روز با date های امروز شروع می کردیم. فاکتور های اکنون.

پس خوش به حال کسانی که به تناسخ معتقدند. چرا که سرمایه ی جاودانی سرخوشی را به ارث خواهند برد. من با حسرت به شما می نگرم دوستان. با حسرتی عظیم. برای شما این زندگی یک روز از ابدیت مکرر است و برای من هر روز یک عمر. عمر پیرمرد رو به موت قمار باز.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:8  توسط   | 


من همیشه فکر می کردم لحظه ای که مدل زل میزنه به دوربین یا چشمهای طراح لحظه ی بی زمانیه و این لحظه ارزشمند ترین چیزیه که من در مقام ترکیب بند-طراح- دارم. این لحظه ایه که ارزش داره به خاطرش بقیه ی صورت هم پرداخته بشه. این همون لحظه ایه که مدام بهش ماتم برده .

میمِ عزیز

وقتی من دوازده ساله بودم ما توی یه خونه که من می پرستیمش زندگی می کردیم. خونه ای عالی برای نوجوون بودن یا منزوی بودن ولی بسیار غنی زنده بودن.اتاق من و والدینم درست در دو سر ابتدایی و انتهایی  ساختمون بود و اگر میخواستن به من سر بزنن باید از هال به اتاقی وارد می شدن و توی اون اتاق یه در دیگه بود که به اتاق من باز می شد.یه در هم به در خروجی ساختمون داخلی داشتم.

در این اتاق من رنگ های آبرنگمو با هم ترکیب می کردم و بعد با کرم چرب جی ازشون رنگ روغن می ساختم تا سبک نقاشیای لویتانو که همیشه زیرشون نوشته بود تکنیک: رنگ روغن بدست بیارم

این رنگ روغن روی کاغذ های سفید من هاله ها و لکه های روغنی می انداخت ولی رنگ روغن بود.

برای بار هزارم آرتور سی کلارک می خوندم و یه عاشقانه ی فضایی که یه زن رمانتیک ایرانی یا  کاراکتر هاش دیوید جروم و آرلنا :)) _غش غش خنده : باورم نمیشد اسمهاشون یادم مونده باشه _ نوشته بود. خواهرم این کتابو اشتباهی بهم هدیه داد:اسمش مسافران کهکشان بود

خونه ی آخر سی متری اول احمد آباد. نزدیک کتابخونه



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:42  توسط   | 

شما غلط می کنید که تحت هیچ شرایطی تعلیق نمی پذیرید.

خیلی خوشگله دم باد هم میشینه.

جاه طلبی های چنگیز خانی تونو به عزت و پیشروی علمی ایران نچسبونید. شما خودتون بزرگترین عامل و  نمود ذلت ما هستید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:5  توسط   |